تبليغاتX
...کاش خدا یه دونه بوسم کنه


...کاش خدا یه دونه بوسم کنه

(...what if GOD kisses me)

آخر نفهمیدم...!

پرنده ها منتظر غروب خورشید هستند تا به لانه هایشان بازگردند،

یا خورشید منتظر بازگشت پرنده هاست تا غروب کند؟!؟

پی نوشت*هر کدام که هست،اما بازگشت پرنده ها در غروب خورشید خیلی زیباست!

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط سدره و آئورا| |

اینجا بین دنیای همه خاطراتمون نشستم و یه حس عجیب را دارم تجربه می کنم...

حس می کنم دارم میمیرم...!!!آره باور کن دارم میمیرم اونم از اون جور مردن ها که چاره اش فقط مرگه!

من اینجا یه گوشه ی نه چندان دور از دنیای خاطراتمون نشستم و دارم میمیرم واسه اینکه:

که دوباره با همون لحن همیشگی که هیچ کس غیر خودت ندارتش اسمو باصدای بلند صداکنی

که قشنگ بشنوم و حس کنم هنوز همون جوری که دوست دارم صدام میزنی.

که دوباره دوتایی با هم تو یه غروب بارونی بزنیم بیرون من ببینمت که پا به پام داری میای و

همه اون حس های خوبی که تو دنیا میتونی در کنار یه دوست داشته باشی بیان سراغم.

که دوباره باهام حرف بزنی و توی گوشهام  طنین صدات که رفاقت و صداقت و صمیمیتش  

را توی هیچ صدای دیگه ای نشنیدم و نمی خوام که بشنوم بپیچه و من باهاش زندگی کنم!

که دوباره بیای و از دغدغه های همیشگیت بگی و اصلا هم حواست به این نباشه کسی که

داری باهاش حرف میزنی  چیزی را که میخوای بگی از حسی که وقت اداکردن کلمات داری

میفهمه نه از ترتیب و چینش  پشت سر هم کلمات.

که دوباره ببینمت و یادم بیاد  که هنوز یکی هست که وقتی روبروم می بینمش یادم میاره

که اونقدرها خدا دوستم داره که دوستی را توی زندگیم بهم داده که  هیچکسی نمیتونه جاش

را تو قلبم بگیره چون اگه نباشه دلم اونقدر براش تنگ و تنگتر میشه که دیگه هیچی ازش نمیمونه!!!

من دارم میمیرم واسه اینا...واسه باهم بودن،با هم شنیدن،با هم فهمیدن،با هم حس کردن

،با هم از ته دل خندیدن ،با هم دوستی را با همه ی وجود تجربه کردن ...دارم میمیرم رفیق!

پی نوشت*شب یلدا داره از راه میرسه فردا شب همین موقع ها همه مون یلدایی شدیم!!!

امیدوارم دوستی من و توئی که خودت خوب میدونی این مطلب را فقط برای تو نوشتم نه هیچکس

دیگه همیشه یلدایی باشه و همیشه یلدایی بمونه...یلدای ۹۰ مبارک دوست همیشگی  من!

 ***نوشته شده توسط آئورا در آخرین روزهای پاییزی سال ۱۳۹۰***

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط سدره و آئورا| |

سلااااااااااااااااااااام بعد از سالها!بالاخره شرایط مهیا شد تا من اپ کنم!

و دلیل اصلیش هم حال خوبی که امروز بعد مدتها دارمآخه امروز دنیا قشنگتر شده!!!

همه جا سفیدو روشن شده!چون...از شب جمعه توی رشت برف باریده!هورااااااااااااا!

واسه همین هم من گفتم دوران فراق بسه وبهتره که دوباره با وب نویسی آشتی کنم!

باور کنید هیچ چیز دیگه ای جز دونه های سپید برف وحال خوبی که با خودشون میارن

نمی تونست منو وادار کنه که بیام دوباره پشت کامپیوترم بشینم و واسه دل خودم بتایپم!

هرکی هر چی دلش میخواد بگه اما واسه من این برف یه معجزه ی کوچیک بودکه...

  دوباره به خودم بیام  وبا دنیام آشتی کنم. 

از این حرفا بگذریم...چند روز پیش تولد من و سدره بود من ۲۴آبان سدره هم ۳۰ ام

هم به خودم هم به خودش تبریککککککککککککک

روزگارتون به سپیدی برف و حال وهواتون به قشنگی روزای برفیدوباره برمیگردم

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط سدره و آئورا| |

سلام به همه...همون طور که از عنوان مطلب مشخصه این پست را به این خاطر نوشتم که جواب چندتا از

 بچه ها که از ما معنای اسممون را پرسیده بودن بدم،پس شروع می کنم...

آئورا:من اولین بار با این اسم وقتی برخورد کردم که کتابی با همین اسم ((آئورا))از آثار موفق

آمریکای لاتین در سبک رئالیسم جادویی ونوشته ی رمان نویس موفق مکزیکی کارلوس فوئنتس

 را خوندم.. بعدش به این فکر افتادم که معنی اسم را پیدا کنم و بعد از تحقیق به این تعریف رسیدم:

آئورا از نظر لغوی برگرفته از  واژه ی یونانی (آورا)به معنای نسیم ،رایحه یا تشعشع است.

بیشتر از این لغت در شاخه های علوم انرژی درمانی و انرژی شناسی استفاده میشود.

در این حوزه ها (آئورا) به معنای هاله ای است متاثر از رفتار و افکار و احساسات و روش زندگی ما .

به عبارتی دیگر آئورا انعکاس خود ماست که ثبت کامل گذشته،حال و آینده ی ما در آن دیده میشود

و هر کدام از ما این انعکاس از خود را داریم.در لغت آئورا به معنای نشئه یا تجلی هر ماده در جهان

است، من فکر میکنم آئورا در حقیقت آن تجلی و نشانه ای از انسان است که از او سرچشمه

 می گیرد و در جهان وجود دارد.

سدره:این واژه با عنوان(سدره المنتهی)از روایت به معراج رفتن پیامبر آمده است،می گویند"

زمانی که پیامبر(ص) به معراج رفته اند در آنجا به درختی رسیده اند که بر هر شاخه و برگ و

 میوه ای از آن فرشته ای نشسته بوده است ونوری از خدای متعال آن را در برگرفته است.

جبرئیل به پیامبرخدا گفت:سدره المنتهی این است ـ راه پیامبران  پیش از تو هم به همین درخت

منتهی می شد آنان از این درخت جلوتر نمی رفتندو همین جا توقف میکردند ولی تو از این درخت

خواهی گذشت،اگر بخواهی از نشانه های بزرگش را به تو نشان خواهم داد. 

این منشا و  معنای اسمهای ما بود ،همون طور که دیدین معناشون هم مثل خودشون کمی عجیب و پیچیده بود

برای همین وقتی که بچه ها ازمن  معنی اسمهامون را میپرسیدن من قول نوشتن معنای اسمها را توی یه

 پست بهشون میدادم  تا اینکه بالاخره امروز...الوعده وفا!

پی نوشت*ببخشید که یه کمی طول کشید،دیر و زود داشت اما سوخت وسوز نداشت!

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط سدره و آئورا| |


من از تو گلبنی بهتر ندیدم
ز تو باغ گلی خوشتر ندیدم

میان این همه گلهای عالم
گلی خوشبوتر از دختر ندیدم
 

دخترانه ترین وصورتی ترین روز دنیا را به همه ی گلدخترها تبریک میگم،روز همتون مبارک.

                                  

این گل های خوشگل هم تقدیم به همه ی دخترهای گل مخاطب وبلاگ، موفق باشید

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط سدره و آئورا| |

ستاره ها را نگاه میکنم تا ستاره ی خودم را رصد کنم...با این جمله خلوت من وستاره ها را بهم میزند،

چرا آدمها باهم دعوا می کنند؟من برمیگردم و نگاهش میکنم و می گویم:چون از کارهای هم خوششان

نمیاد.می پرسد:چرا از کارهای هم خوششان نمیاید؟می گویم:چون با هم اختلاف سلیقه دارند.

می گوید:چرا با هم اختلاف سلیقه دارند؟می گویم:چون طرز فکر ونگاه و رفتارشان با هم متفاوت است.

می گوید:چرا متفاوت است؟می گویم:چون هر انسان با دیگری تفاوت داردو خواسته هایشان با هم

تفاوت دارد و هر یک برای رسیدن به خواسته های خودش تلاش میکند و منافع خود را بر دیگران ترجیح 

میدهد.با تعجب نگاهم میکند و می گوید:پس چرا خدا انسانها رامتفاوت آفرید؟با کلافگی می گویم:

به این خاطر انها را متفاوت آفرید و به آنها استعدادهای گوناگون داد تا به کمک هم با ارامش زندگی کنند. 

می گوید:آنها که خواسته هایشان متفاوت است پس چطور می توانند بهم کمک کنند؟!متحیر می شوم!

می گویم:باید به خاطر هم فداکاری کنند.بی هیچ منظوری می گوید:پس خواسته هایشان چه میشود؟

مگر با هم تفاوت ندارد؟در کمال ناباوری می گویم:وقتی به خاطر هم فداکاری می کنند در نهایت راضی

میشوند وبه خواسته هایشان هم می رسند.اصلا گاهی برای رسیدن به خواسته ی دلشان فداکاری

میکنند!می پرسد:یعنی فداکاری خواسته ی دلشان است؟می گویم:بله!ادامه می دهد:پس یعنی دعوا

می کنند که فداکار باشند!به چه چیزها که فکر نمی کند!می گویم:خب،چرا فداکاری نمی کنند که دعوا

نکنند؟می گوید:چون هنوز آنقدرها عاقل نشده اند که بی دعوا فداکاری کنند!  ((آئورا))

پی نوشت*بالاخره کی ما آدمها سر عقل میایم؟کودکی؟نوجوانی؟جوانی؟میانسالی؟پیری؟هرگزیاهمیشه!

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط سدره و آئورا| |

جغد روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا می کرد.رفتن ورد پای آن را.وآدم هایی

را می دید که به سنگ وستون،به درودیوار دل می بندند.جغد اما می دانست که سنگها ترک می خورند،

ستون ها فرو می ریزند،درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند.او بارها وبارها تاج های شکسته،

غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های قصر دنیا دیده بود.او همیشه آوازهایی درباره دنیا و

ناپایداری اش می خواند،و فکر می کرد شاید پرده هایی ضخیم دل آدم ها،با این اواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از ان حوالی رد می شد،آواز جغد را که شنید گفت:بهتر است سکوت کنی و اواز نخوانی،

آدم ها آوازت را دوست ندارند.غمگینشان می کنی،دوستت ندارند.می گویندبدیمنی وبدشگون وجز

خبر بد،چیزی نداری.قلب جغد پیر شکست ودیگر آواز نخواند.

سکوت او آسمان را افسرده کرد،آن وقت خدا به جغد گفت:آوازه خوان کنگره های خاکی من!پس چرا

دیگر آواز نمی خوانی؟دل آسمانم گرفته است.جغد گفت:خدایا!آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت:آوازهای تو بوی دل کندن می دهند وآدم ها عاشق دل بستن اند.دل بستن به هر چیزکوچک

و هر چبز بزرگ.تو مرغ تماشا واندیشه ای!و آن که می بیند و می اندیشد،به هیچ چیز دل نمی بندد،

دل بستن سخت ترین و قشتگترین کار دنیاست.اما تو بخوان وهمیشه بخوان که آوا تو حقیقت است

وطعم حقیقت تلخ!

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند،و آن کس که می فهمد،می داند ...

آواز او پیغام خداست که می گوید:آن چه نپاید ،دلبستگی را نشاید.

پی نوشت*این مطلب نوشته ی نویسنده ی خوب کشورمون (خانم عرفان نظر اهاری) هست.وقتی که

بعد از مدت ها خوندمش باز هم مثل بار اول لذت بردم و تصمیم گرفتم بزارمش تو وب تا شما هم ازش

لذت ببرین.خانم نظراهاری خیلی کارش درسته،اگه کتابخون باشین حتما ایشون را می شناسین

اگه هم نمی شناسین بهتون پیشنهاد میکنم کتاب(لیلی نام همه دختران سرزمین من)که از آثار

خوبشون هست را بخونین ولذت ببرین.    *موفق باشید*

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط سدره و آئورا| |

ماه خدا از نیمه گذشت و دوباره شبهای طلایی این ماه از راه رسیدند و قلبهایمان را به لرزه درآمدند.

باز هم این فرصت دست داد تا با خودمان و خدایمان بی تعارف باشیم ٬وبه داشته ها ونداشته ها٬

کرده ها ونکرده ها٬گفته هاو نگفته ها٬وراه رفته و نرفته ی خود در مسیر درست زندگی نگاه کنیم

و دوباره به یادبیاوریم که کجای این جهان هستیم و به کجا میرویم؟ دوباره دلتنگی بزرگ جدایی

  از اصل راباتمام وجود درک میکنیم٬ قشنگترین وتنهادلتنگی دنیا که وقتی حس غریبش

به سراغمان می آید٬بجای احساس تنهایی حس می کنیم کسی هست٬کسی را داریم٬کسی 

همیشه با ماست٬کسی که همه چیزمان از اوست و او همه چیز ماست...

خدای من!امشب که به من نگاه می کنی٬دستهای پر از خالی ام را ببین ومراببخش ومثل همیشه   

انها را ازرحمت بی پایانت لبریز کن و بگذار تا من هم امشب در آسمان بی کران بندگیت سبکبال

به پرواز درآیم و شادمانه فریاد عشق تو را سر دهم٬ای مهربانترین مهربانان!

پی نوشت*برای همه دعا کنید و برای ما هم...الهی آمین!

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط سدره و آئورا| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت